سارا - مثل ستاره ...






درباره نویسنده
سارا - مثل  ستاره  ...
سارا[22]
بعضي ها صداي ستاره ها را مي‌شنوند ... خوب گوش کن . شايد توام بشنوي !
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ

آرشيو وبلاگ
شهریور [2]
مهر [5]
آبان [2]
آذر [3]
دي [4]
بهمن
اسفند [2]


لینک دوستان
وبلاگ تخصصي کامپيوتر - شبکه - نرم افزار
کسب درآمد اينترنتي
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
افرايش صداي گوشي+راه کسب درآمد از اينترنت+عکس بازيگران خانم خارج
کسي که مثل هيچکس نيست
قلب شکسته
وبلاگ شخصي محمد جواد ايزدپناه
نکيسا و پريسا
محمد رئيسي پور
مهدي
عاشق چشم اتنظار
ღღღعاشقونهღღღ
وبلاگ فارسی
اخبار ايران
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

موسيقي وبلاگ

*
*
*
*
*
*
*

عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 


www.irLearn.com

   [آرشيو شده ها]

دير گاهي است در اين تنهايي


رنگ خاموشي در طرح لب است


بانگي از دور مرا ميخواند ،


ليک پاهايم در قير شب است .


رخنه اي نيست در اين تاريکي :


در و ديوار بهم پيوسته .


سايه اي لغزد اگر روي زمين


نقش وهمي است ز بندي رسته !


نفس آدم ها


سر بسر افسرده است .


روزگاري است در اين گوشه ي پژمرده هوا


هر نشاطي مرده است !


دست جادويي شب


در به روي من و غم مي بندد .


ميکنم هرچه تلاش ،


او به من ميخندد !


نقش هايي که کشيدم در روز ،


شب ز راه آمد و با دود اندود .


طرح هايي که فکندم در شب ،


روز پيدا شد و با پنبه زدود !


دير گاهي است که چون من همه را


رنگ خاموشي در طرح لب است .


جنبشي نيست در اين خاموشي :


دست ها ، پاها در قير شب است ...!




نویسنده » سارا . ساعت 11:1 عصر روز چهارشنبه 30 مرداد 1387


در دو چشمش گناه ميخنديد


بر رخش نور ماه ميخنديد


در گذرگاه آن لبان خموش


شعله اي بي پناه ميخنديد


شرمناک و پر از نيازي گنگ                       


با نگاهي که رنگ مستي داشت


در دو چشمش نگاه کردم و گفت :


« بايد از عشق ، حاصلي برداشت »


سايه اي روي سايه اي خم شد


در نهانگاه راز پرور شب


نفسي روي گونه اي لغزيد


بوسه اي شعله زد ميان دو لب ....!                                                       



نویسنده » سارا . ساعت 4:26 عصر روز پنجشنبه 3 مرداد 1387


زندگي رسم خوشايندي است !


زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،


پرشي دارد اندازه ي عشق .


زندگي چيزي نيست ، که لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود !


زندگي جذبه ي دستي ست که مي چيند


زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .


زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .


زندگي تجربه ي شب پره در تاريکي است .


زندگي حس غريبي ست که يک مرغ مهاجر دارد .


زندگي سوت قطاري ست که در خواب پلي مي پيچد


زندگي ديدن يک باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست .


خبر رفتن موشک به فضا ،


لمس تنهايي « ماه » ،


فکر بوييدن گل در کره اي ديگر .


زندگي شستن يک بشقاب است !


زندگي يافتن سکه ي دهشاهي در جوي خيابان است .


زندگي « مجذور » آينه است ،


زندگي گل به « توان » ابديت ،


زندگي « ضرب » زمين در ضربان دل ما ،


زندگي « هندسه » ي ساده و يکسان نفسهاست !


هر کجا هستم ، باشم ،


آسمان مال من است .


پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .


چه اهميت دارد


گاه اگر ميرويند


قارچ هاي غربت ؟؟!!



نویسنده » سارا . ساعت 1:53 عصر روز شنبه 25 خرداد 1387


   [آرشيو شده ها]