آبان - مثل ستاره ...






درباره نویسنده
آبان - مثل  ستاره  ...
سارا[22]
بعضي ها صداي ستاره ها را مي‌شنوند ... خوب گوش کن . شايد توام بشنوي !
آی دی نویسنده
تماس با نویسنده

موضوعات وبلاگ

آرشيو وبلاگ
شهریور [2]
مهر [5]
آبان [2]
آذر [3]
دي [4]
بهمن
اسفند [2]


لینک دوستان
وبلاگ تخصصي کامپيوتر - شبکه - نرم افزار
کسب درآمد اينترنتي
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
افرايش صداي گوشي+راه کسب درآمد از اينترنت+عکس بازيگران خانم خارج
کسي که مثل هيچکس نيست
قلب شکسته
وبلاگ شخصي محمد جواد ايزدپناه
نکيسا و پريسا
محمد رئيسي پور
مهدي
عاشق چشم اتنظار
ღღღعاشقونهღღღ
وبلاگ فارسی
اخبار ايران
اخبار فاوا
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی
طراحی وب

موسيقي وبلاگ

*
*
*
*
*
*
*

عضویت در خبرنامه

نام:

ايميل:

 


www.irLearn.com

مرد دير وقت ، از کار به خانه برگشت ،دم در پسر پنج ساله اش در انتظار او بود :


ـ سلام بابا يک سوال از شما بپرسم؟


ـ بله حتما چه سوالي؟


ـ بابا !شما براي هر ساعت کار چقدر پول مي گيريد؟


مرد با ناراحتي پاسخ داد اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سوالي ميکني؟


ـ فقط مي خواهم بدانم!


ـ اگر بايد بداني بسيار خوب مي گويم : ۲۰دلار!


پسر کوچک در حالي که سرش پايين بود آهي کشيد .بعد به مرد نگاه کرد و گفت : ميشود به من ۱۰ دلار قرض بدهيد ؟مرد عصباني شد و گفت : اگر دليلت براي پرسيدن اين سوال فقط اين بود که پولي براي خريدن يک اسباب بازي مزخرف از من بگيري کاملا در اشتباهي .سريع به اطاقت برگرد و برو فکر کن که چرا اينقدر خود خواه هستي. من هر روز سخت کار مي کنم و براي چنين رفتارهاي کودکانه وقت ندارم.


پسر کوچک آرام به اطاقتش رفت و در را بست.مرد نشست و باز هم عصباني تر شد:چطور به خود اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سوالاتي کند؟


بعد از حدود يک ساعت مرد آرام تر شد و فکر کرد که با پسر کوچکش خيلي تند و خشن رفتار کرده شايد واقعا چيزي بوده است به خصوص اينکه خيلي کم پيش مي آمد که پسرک از پدرش در خواست پول کند.مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد:


ـخوابي پسرم؟


ـنه پدر بيدارم.


ـمن فکر کردم که شايد با تو خشن رفتار کردم امروز کارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي کردم. بيا اين ۱۰دلاري که خواسته بودي.


پسر کوچولو خنديد ،و فرياد زد :متشکرم بابا!بعد دستش را زير بالش برد و از آن زير چند اسکناس مچاله شده درآورد.


مرد وقتي ديد پسر کوچولوخودش هم پول داشته ،دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت: با اينکه خودت پول داشتي چرا دوباره درخواست پول کردي؟


پسر کوچو لو پاسخ داد:براي اينکه پولم کافي نبود،ولي من حالا ۲۰ دلار دارم .آيا مي توانم يک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد ؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم...!!!



نویسنده » سارا . ساعت 2:7 عصر روز جمعه 25 آبان 1386


از بهشت که بيرون آمد، دارايي اش يک سيب بود. سيبي که به وسوسه آن را چيده بود. و مکافات اين وسوسه هبوط بود.


فرشته ها گفتند: تو بي بهشت مي ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد.


انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.


خدا فرمود: برو و بدان جاده اي که تو را دوباره به بهشت مي رساند از زمين مي گذرد، زميني آکنده از شر و خير، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...


و فرشته ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. مي ترسيد و مردد بود. و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي که هستي را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.


انسان دست هايش را گشود و خدا به او اختيار داد.


خدا فرمود: حال انتخاب کن. زيرا که تو براي انتخاب کردن آفريده شدي. برو و بهترين را برگزين که بهشت، پاداشِ به گزيدن توست. عقل و دل هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا تو بهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز زندگي انسان بود .......


 



نویسنده » سارا . ساعت 11:5 صبح روز سه‏شنبه 15 آبان 1386