در دو چشمش گناه ميخنديد
بر رخش نور ماه ميخنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله اي بي پناه ميخنديد
شرمناک و پر از نيازي گنگ
با نگاهي که رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت :
« بايد از عشق ، حاصلي برداشت »
سايه اي روي سايه اي خم شد
در نهانگاه راز پرور شب
نفسي روي گونه اي لغزيد
بوسه اي شعله زد ميان دو لب ....!
نویسنده » سارا . ساعت 4:26 عصر روز پنجشنبه 3 مرداد 1387
زندگي رسم خوشايندي است !
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ ،
پرشي دارد اندازه ي عشق .
زندگي چيزي نيست ، که لب طاقچه ي عادت از ياد من و تو برود !
زندگي جذبه ي دستي ست که مي چيند
زندگي نوبر انجير سياه ، در دهان گس تابستان است .
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره .
زندگي تجربه ي شب پره در تاريکي است .
زندگي حس غريبي ست که يک مرغ مهاجر دارد .
زندگي سوت قطاري ست که در خواب پلي مي پيچد
زندگي ديدن يک باغچه از شيشه ي مسدود هواپيماست .
خبر رفتن موشک به فضا ،
لمس تنهايي « ماه » ،
فکر بوييدن گل در کره اي ديگر .
زندگي شستن يک بشقاب است !
زندگي يافتن سکه ي دهشاهي در جوي خيابان است .
زندگي « مجذور » آينه است ،
زندگي گل به « توان » ابديت ،
زندگي « ضرب » زمين در ضربان دل ما ،
زندگي « هندسه » ي ساده و يکسان نفسهاست !
هر کجا هستم ، باشم ،
آسمان مال من است .
پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است .
چه اهميت دارد
گاه اگر ميرويند
قارچ هاي غربت ؟؟!!
نویسنده » سارا . ساعت 1:53 عصر روز شنبه 25 خرداد 1387